LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟖
پارت ۴۸ | نامهی کای
کای چند ثانیه فقط به پاکت خیره مانده بود.
هیچکس نمیدانست چرا اسم او روی آن نوشته شده.
آرام دستش را جلو برد و پاکت را برداشت.
روی پاکت یک جملهی کوچک نوشته شده بود:
«برای کسی که فکر کرد همهچیز را از دست داده.»
نگاه کای تغییر کرد.
انگار این جمله را میشناخت.
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «بازش کن.»
کای چند لحظه مردد ماند.
بعد پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک نامه بود.
شروع کرد به خواندن:
ـ «کای... اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی هنوز دنبال جواب میگردی.»
دست کای کمی لرزید.
صدای نامه ادامه داشت:
ـ «تو همیشه فکر کردی بهت خیانت شد.»
کای چشمهایش را بست.
ـ «اما حقیقت اینه که تو رو از چیزی بزرگتر نجات دادند.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
کای آرام ادامه داد:
ـ «من اون شب تو رو تنها نگذاشتم...»
سکوت.
ـ «من تو رو فرستادم تا زنده بمونی.»
کای سرش را بالا آورد.
ـ «این...»
جینوو آرام گفت:
ـ «ادامه بده.»
کای دوباره خواند:
ـ «من میدونستم روزی برمیگردی. فقط امیدوار بودم قبل از اینکه نفرت، قلبت رو تغییر بده، حقیقت رو بفهمی.»
چند ثانیه سکوت شد.
کای نامه را پایین آورد.
سالها خشم...
سالها فکر انتقام...
همه داشت تغییر میکرد.
سوا آرام گفت:
ـ «پس تو هم قربانی بودی...»
کای لبخند تلخی زد.
ـ «همهمون بودیم.»
ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
آقای کانگ آرام گفت:
ـ «وقت نداریم.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چی شده؟»
آقای کانگ به ساختمان روبهرو اشاره کرد.
ـ «کسی که همهی این بازی رو شروع کرد...»
مکث کرد.
ـ «بالاخره خودش وارد بازی شده.»
روی ساختمان روبهرو یک پیام نورانی روشن شد:
"مرحلهی آخر شروع شد."
و زیر آن...
یک اسم نوشته شده بود:
سوا.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟖
پارت ۴۸ | نامهی کای
کای چند ثانیه فقط به پاکت خیره مانده بود.
هیچکس نمیدانست چرا اسم او روی آن نوشته شده.
آرام دستش را جلو برد و پاکت را برداشت.
روی پاکت یک جملهی کوچک نوشته شده بود:
«برای کسی که فکر کرد همهچیز را از دست داده.»
نگاه کای تغییر کرد.
انگار این جمله را میشناخت.
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «بازش کن.»
کای چند لحظه مردد ماند.
بعد پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک نامه بود.
شروع کرد به خواندن:
ـ «کای... اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی هنوز دنبال جواب میگردی.»
دست کای کمی لرزید.
صدای نامه ادامه داشت:
ـ «تو همیشه فکر کردی بهت خیانت شد.»
کای چشمهایش را بست.
ـ «اما حقیقت اینه که تو رو از چیزی بزرگتر نجات دادند.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
کای آرام ادامه داد:
ـ «من اون شب تو رو تنها نگذاشتم...»
سکوت.
ـ «من تو رو فرستادم تا زنده بمونی.»
کای سرش را بالا آورد.
ـ «این...»
جینوو آرام گفت:
ـ «ادامه بده.»
کای دوباره خواند:
ـ «من میدونستم روزی برمیگردی. فقط امیدوار بودم قبل از اینکه نفرت، قلبت رو تغییر بده، حقیقت رو بفهمی.»
چند ثانیه سکوت شد.
کای نامه را پایین آورد.
سالها خشم...
سالها فکر انتقام...
همه داشت تغییر میکرد.
سوا آرام گفت:
ـ «پس تو هم قربانی بودی...»
کای لبخند تلخی زد.
ـ «همهمون بودیم.»
ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
آقای کانگ آرام گفت:
ـ «وقت نداریم.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چی شده؟»
آقای کانگ به ساختمان روبهرو اشاره کرد.
ـ «کسی که همهی این بازی رو شروع کرد...»
مکث کرد.
ـ «بالاخره خودش وارد بازی شده.»
روی ساختمان روبهرو یک پیام نورانی روشن شد:
"مرحلهی آخر شروع شد."
و زیر آن...
یک اسم نوشته شده بود:
سوا.
- ۲۶۸
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط